افراطی

این تارنما نوشته های یک افراطی بی سواد، متحجر، بی منطق و ... می باشد که دوست دارد با دیگران تبادل نظر کند.

افراطی

این تارنما نوشته های یک افراطی بی سواد، متحجر، بی منطق و ... می باشد که دوست دارد با دیگران تبادل نظر کند.

افراطی

بسم الله الرحیم الرحمن
حتما باید برای خیلی ها جالب باشد کسانی که در دستگاه رسانه ای ما جریان های افراطی، بی منطق، دگم، بی سواد، منزوی، خشونب طلب و با انواع اقسام ناسزاهای دیگر شناسانده می شوند چگونه فکر می کنند؟ چه نظام فکری و ارزشی موجب می شود که آنها این کنش ها را انجام دهند؟ و در یک کلام حرف حسابشان چیست؟
این طرف من هم که یکی از آن افراطی ها پر و پا قرص هستم که عاشق مباحثه و تبادل نظر می باشم و اگر خدا بخواهد از این رسانه با هم گفت و گو کنیم.
یا علی _ افراطی بی سواد

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «موسی» ثبت شده است

کابوس

بسم الله الرحمن الرحیم

   ناگهان در را باز کرد و داخل جای خصوصی یک نفره (حمام) شد. ما که مشغول ادا فریضه النظافة من الایمان و سایر تعقیبات بودیم هری دلمان ریخت و به صورت غیر ارادی ستر عور کردیم.( از توضیح جزئیات معذوریم)

   شگفتی، ترس و خجالت چنان حالت قاراشمیش شاعرانه ای در ما بوجود آورد که باران مصنوعی اتاق نظافت را گریه بی نمک در و دیوار زندان مرطوب به خود دیدم و با همین حالت ندار بر چهره مشمئز کنند مورودین نگریستم که چهره مرد از خود راضی کرواتی و مرد خندان پشت سرش که در حال خوش آمد گویی به او بود در نظرم هویدا شد. 

   چنان فریادی ناله گون از ژرفای نای بر ایشان تاختم که ناف ها بر لرزش در آمد و با همان لحن گفتم:

    -برید بیرون 

    کی به شما گفته بیاید تو

    از صلابت فریاد ما مرد از خود راضی به لرزش در آمد از ترس رفت پشت سر مرد خندان. او هم با همان لبخند گریه آورش  جلو آمد و گفت:

   -دل آرام باشید ایشان ( از خود راضی) بازرس محترم آژانس بین المللی هسته ای هستند و طبق مذاکرات و به تبع آن توافقات قهرمانانه ما در پذیرش پروتکل الحاقی و دسترسی ها بیشتر می توانند هر جایی را بدون هماهنگی قبلی مورد بازرسی قرار دهند. حال این از بخت بلند شما بوده که این بازرسی محترم قربانش بروم در حین راه رفتن در خیابان و گشتن در بین کوچه ها و آپارتمان ها و طبقات چشش خانه شما را گرفته. 

    و البته نا گقته نماند که از آنجایی که حضرات معتقدند که ایرانی ها دارای ژن فریب کاری هستند لذا  هر جا که خصوصی تر احتمال پنهان کردن بمب اتم هم بیشتر. از این حیث این قسمت از خانه را انتخاب کردند. کاملا منطقیه دیگه نه؟

    نگران حجاب و عفت و این قبیل مسائل شرعی و عرفیش هم نباشید، ایشان محرم محرمند؛ از این نشون به آن نشون که اینها مفاد توافق را می دانند و مردم نه پس بهتر شما هم مثل ما با اینها محرم بشید.

   سخنان مرد خندان چنان غرور و غیرت مرا در هم کوبید که بار فریادی نعره گون به آنها کو فتم که: 

   -مرده شور خودشون و مذاکراتشون و توافقشون و با بازرسی شون و با هم همین الان این قلاده ای رو از اینجا  با زبون خوش می بری بیرو و الا می کنمش تو سوراخ فاضلاب همین جا.

   ناگهان دیو پشمالو که تمام این مدت پشت سر آن دو تا ایستاده  بود جلو آمد. دیگران به او می گفتند فریدون خان. روی بازوانش کلیدی خالکوبی شده بود و در همان دست داسی داشت. ابرو چپش را راست و ابروی راستش را خم کرد و با دوچشمش چپ چپ خیره می گشت دندان ها را از حقد به هم می سایید وپنجگان  دستی را به گردنم مشت کرد و دست دیگر به دور دسته داس و داسش را بالا آورد  و من را به دیوار کوفت همین گونه مشتش را بیشتر می فشرد تا که به آستانه خفقان رسیدم. 

     به صورتی بر افروخته سرم داد زد که:

    -بیکار، بی سواد، بی شناسنامه، افراطی، جدید السلام دیکتاتور . بوق . بوق . بوق  مگه نگفته بودم که همه چی واس ماس یعنی ماس ماس یعنی کسی حق نداره با آزادی مت مخالف باشه و ما آزادیم که هر کاری دوستاشتیم بکنیم. گفتم یا نگفتم هان ...

    مگه نگفتم که هرکی با مخالف و دنبال غیرت و عزت و استقلال و این چرندیات باید بره جهنم گفتم یا نگفتم هان...


   بعد از این زهر چشم هولناک شروع کرد با  صدای خسته و آهسته و زمینه ای از لبخندی که کنایه از قلدری بود  مشتش را دور گردنم بازی بازی دادن و لب هایش را تیزی داسش را با شاهرگم و گونه اش را به گونه ام سایید و لب هایش را به گوش هایم نزدیک کرد و زمزمه کرد:

   -تازه یه روز نوبت زناتونم میرسه


***

    -آخ 

    -عجب خواب چندش آوری؛ یعنی تعبیرش چه می تواند باشد؟  

    صحنه ها کابوس ذهنم را زخم می کرد به دلم افتاد قرآن بخوانم تا زخمم شفا بگیرد. قرآن را باز کردم آیات قران


   إِذْ نَجَّیْنَاکُم مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذَابِ یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ وَیَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ ۚ وَفِی ذَٰلِکُم بَلَاءٌ مِّن رَّبِّکُمْ عَظِیمٌ ﴿٤٩


و (نیز به یاد آورید) آن زمان که شما را از چنگال فرعونیان رهایی بخشیدیم؛ که همواره شما را به بدترین صورت آزار می‌دادند: پسران شما را سر می‌بریدند؛ و زنان شما را (برای کنیزی) زنده نگه می‌داشتند. و در اینها، آزمایش بزرگی از طرف پروردگارتان برای شما بود. ( سوره بقره(۴۹))



    لوح خش گرفته دلم جلا گرفت و از آن خواندم  «ولا خوفٌ علیهم و لا یحزنون» و تفسیری به لوح دل نوشته شد

تصویر موسی در برابر فرعون و سامری و قارون و بلعم بائورا و سجده کنان به دگاهش افتادم و مستدعی که ما

 بنی اسرائیل نباشیم

و موسی که می گفتم:

   من اجازه نمیدهم بیگانگان بیایند با دانشمندان ما، با فرزندان برجسته و عزیز ملّت ایران که این دانش گسترده را به اینجا رسانده‌اند، بخواهند بنشینند حرف بزنند. در دنیا هیچ عاقلی اجازه نمیدهد، هیچ دولتی اجازه نمیدهد؛ دانشمندانشان را مخفی میکنند، نمیگذارند اسمهایشان را هم کسی بفهمد. دشمن پُررو و وقیح توقّع دارد اجازه بدهند راه را باز کنند و بیایند با دانشمندان ما، با اساتید ما، با محقّقین ما گفتگو کنند، مذاکره کنند. درباره‌ی چه؟ درباره‌ی یک پیشرفت اساسی بومی علمی در کشور. این اجازه مطلقاً داده نخواهد شد؛